تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

با مرواريد از همون روز اولي كه پام به اين دانشگاه ِ [ سانسور!]باز شد آشنا شدم.وخيلي زود رابطمون

به يك رابطه خانوادگي تبديل شد.مرواريد دختري بود كه از بچگي تو روستا بزرگ شده بودو هرروز تو خونه عمه وعمو و همسايه و باغ ودشت ودمن و بالاي درختا پلاس بود.

درست عكس من كه اغلب توي اتاقي توي خونه شهري اسيربودم! مادرم هم اغلب اوقات در حياط رو قفل مي كرد تا من حتي مجال به كوچه رفتن وبازي كردن با دوستان رو هم پپدا نكنم.

مرواريد مثل _حنا_ توي كارتون حنا دختري در مزرعه ، مسئوليت زيادي رو بدوش مي كشه و باز مثل همون كارتون خونشون گاو دارن(يه روز زنگ زد بهم گفت فلاني! گاومون دوقلو زاييده!!!)

يه روز رفتم خونه شون و اون منو به باغشون برد با ديدن درختهاي گوجه سبز و پرتغال و انجير وانگور و رودخونه اي كه از وسط باغ مي گذشت و پل چوبي ترسناك و در عين حال رويايي كه دو طرف باغ رو بهم متصل مي كرد! حسابي سرحال اومده بودم[خوشا بحالت اي روستايي/چه شاد وخرم چه باصفايي!]

مرواريد هم كه بادي به غبغب انداخته بود درختا و باغ ها رو به من نشون مي داد و گاهي ميوه اي از شاخه مي چيد و به من تعارف مي كرد منم بي خيال شعرِ _ميوه نخور نشسته كه روش مگس نشسته_ميشدم و نوش جان مي كردم (ما بجاي دوستان)

همين طور كه با مرواريد حرف مي زديم و راه مي رفتيم از در باغ خارج شديم . منو برد با خودش به طويله تا گاواشون رونشونم بده(البته من گاو نديده نيستما !!)

خلاصه من كه از همون ابتداي باغ زبان به تعريف وتمجيد از اينهمه زيبايي باز كرده بودم و مرواريد هم كه همش با سر تاييد مي كرد پامو كه به طويله گذاشتم بوي بد ومگسها و وضعيت اسف بار زندگي گاوه منو به سكوت و تامل وادار كرد.ولي مرواريد كه تازه چونش گرم شده بود به سمت من برگشت و با چشمهاي ستاره اي! در حاليكه احساس تو صداش موج ميزد گفت : دوست داري اينجا زندگي كني؟!

گويا مرواريد اصلا متوجه موقعيت مكاني خودش نبود كه "اينجا" الان طويله است!! انتظار داشت من بگم آره! منم تو رو در بايستي گفتم :آره!

مرواريد نيشش بيشتر از قبل باز شد و نا مردي نكرد و با حالت پيروزمندانه اي گفت :ولي من اصلا دوست ندارم تو شهر زندگي كنم.(!!)..من حس كردم دل و رودم داره قر وقميش مياد!!

خلاصه اون روز و روزاي ديگه بهمون خيلي خوش گذشت ولي برعكس مرواريد وقتي مياد خونه ما زياد بهش خوش نمي گذره چون اينجا نه از باغي خبري هست نه گلي نه سنبلي!!(اينو عمدا گفتم تا كسي به سرش نزنه خودش رو خونه ما بنداز كنه ! )

واقعيت امر اينه كه هركسي به هرجايي كه توش رشد كرده و بزرگ شده تعلق خاطر داره حتي من!

مثلا با اينكه مامان اجازه نمي داد من به كوچه برم ولي منم ابتكارات خودمو داشتم!: اتاق شمالي پنجره اش به سمت حياط خلوتمون باز ميشد ..كنارش ديوار كوتاهي داشت كه روش ايرانيت بود . اون ايرانيت به انضمام شاخه هاي تنومند درخت انجيري كه تو حياط خلوت خون همسايه بغلي داشت شاهراه ارتباطي من و نرگس وحوريه (دخترهاي همسايمون) بود از اون شاخه ها ميومدن داخل اتاق يا من مي رفتم رو ايرانيت با هم حرف ميزديم و انجير مي خورديم فقط بايد سرمون رو مي دزديديم چون اگه پيرزن همسايه دوتا كله ميديد كه رو شاخه ها سبز شده داد وبيداد راه مي انداخت!

روستاي پدري مام كه از روستا بودن افتاده ! خيلي وقته كه دوست ندارم برم اونجا نمي گم روستايي هاي ما براي سود بيشتر درختا وباغهاي زيبا درختاي گردو و گوجه سبز و انجير و ..قطع مي كنند و زمينش رو به زير كشت برنج مي برند؟؟ديگه اين روستاي فعلي كجا و روستاي صد سال پيش كجا؟؟

پ.ن : دويدمو دويدم/به قلكم رسيدم/براي قلك خود يه سوسك نو خريدم!!

پ.ن : تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد تا بود فلك شيوه او پرده دري بود

(سما)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

چند وقت پيش تو وبلاگ يكي از دوستان مطلبي خوندم راجع به اينكه ما چقدر انسانهاي ارزوني هستيم. واسه چيزهاي بي ارزش و كم ارزش خوشحال ميشيم و به قول بابا از سر زيادي خوشي چيزهاي مسخره دنيوي اونقد مارو ناراحت مي‌كنه كه احساس مي‌كنيم به آخر دنيا رسيديم.چي باعث ميشه كه نميذاره تو لحظات سخت منطقي باشيم و ياد بگيريم كه از سر راه خدا كنار بريم و اجازه بديم كه خدا خودش كارها رو درست كنه!!!

اونوقت قيمت ما آدمها چقدره؟؟ ارزش ما چقده؟؟!!!

حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايند:

"ارزش هر كس به اندازه چيزي است كه نيكويش ميدارد"

سيد رضي فرمودند:اين سخن را بها نتوان كرد كه هيچ سخن حكمت آميزي همسنگ آن نيست و هيچ كلامي قرين آن نتواند بود.

با اين حديث تكليف خيلي از ماها معلوم ميشه.يه وقتهايي غم چيزهايي رو داري كه با گذشت زمان مي‌فهمي حتي ارزش فكر كردن هم نداشتن.واسه آدمهايي دلت تنگ ميشد كه با مرور زمان حتي خاطرات اونها هم از ذهنت پاك ميشه.حرص چيزهايي رو خوردي كه به سرعت باد از دستت رفته.

مخلص كلوم اينكه:

از كنار اين حديث آسون نگذريم.ارزش ما آدمها خيلي بيشتر از اين حرفهاست.خدا همه بنده‌هاشو دوست داره و به همشون بها داده پس ياد بگيريم خودمون رو ارزون نفروشيم.

عيب كار از جعبه تقسيم نيست سيم سيار دل ما سيم نيست

اين خدا اين هم هزاران طول موج ديش احساسات ما تنظيم نيست..

*** *** *** *** ***

پاورقي:

1.ما رفتيم و به زور خودمون رو تو يه وبلاگ(كشتله) دعوت كرديم و واسه اون مطلب نوشتيم.

2.اين زليخا جيگر ما رو كباب كرده!!! نميدونم چرا بازيگر نقش حضرت يوسف اصلا به دل نميشه.به قول سما انگار اصلا ارزش نداره كه زليخا داره خودشو واسش مي‌كشه.البت نا گفته نماند اين يوسف:

3. وقت داشتين خطبه 214 نهج البلاغه تفسير" يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم" روبخونيد.

3.حق باشيد.

"دختر دريا"

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 6:3 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |