نوشتن از توبرايم سخت
نيست.محال است.. اينجا جايت خيلي خاليست..جاي عظمتت كه دنيا توان تفسيرش را
ندارد...
از علي نوشتن و از
زهرا گفتن و از حسن و غم كربلا گفتن درد دارد و اشك و آه.
اما حضور تو در جاي
جاي اين مصائب غير قابل هضم است.
به نام
صاحب صبر:
از كوچههاي مدينه شروع كنم يا از كربلا؟؟!!...از تابوت
خوني يا از فرق شكافته پدر؟؟..
از پهلوي شكسته مادر و تشيع غريبانه پيكرش يا از دستهاي
بريده عباس ؟؟؟...از اشك رقيه بنويسم و اسارت آل الله يا از كجاوهاي كه سرت را به
آن زدي و ...يا از نماز شب عاشورا كه نشسته خواندي؟؟
از كجا بگويم؟؟...
..............................
سه روز بود كه حسين را نديده بودي و بيتاب ديدنش بودي.
معشوق هم توان از كف بريده بود.به ديدارت آمد اما تودر حال استراحت بود حسين از
شكاف در نگاه كرد و صورتت را ديد كه باريكه آفتاب به آن ميزند خودش را حايل كرد تا
آفتاب جسمت را آزرده نكند...تو چه كردي؟؟..بدن برادر روي خاكهاي گرم كربلا...زينب بدهكار بودي!!!...
نميدانم بر تو چه گذشت وقتي سر حسين را بالاي نيزهها
ديدي...نگاهت بر چشمان حسين خيره ماند يا ...نگاه پر از حياي عباس چه؟؟...نگاه
معصومانه علي اصغر...
اسارت را تاب آوردن و جفاي كوچه ديدن دل شير ميخواهد تو
ماندي و بايد رسالت حسين را تمام ميكردي...
...................................
اون چيزي كه حضرت زينب رو بزرگ كرده فقط اصالت خانوادگي و
غم كربلا و اينهمه مصائب كه دبده نيست...زينب بزرگه چون روح بزرگي داشت...همون
زينبي كه از كربلا تابلوي زيبا كشيد..
"ما رايت الا جميلا"
روز عاشورا روز فخر خداوند و روز اثبات مدعاي"اني اعلم ما
لا تعلمون"
بود.
"اين شعر رو با اجازه از صاحبش اينجا ميذارم:
یک سال و نیم
با حسن از کوچه گفته ام یك کوچه
نه. از غم صد کوچه گفته ام
یک سال و نیم نیمه شب از بهر مادرت گفتم حکایت از سم اسبان و پیکرت
یک سال ونیم داغ سرت در میان تشت از قلب پاره پاره ی خواهر جدا نگشت
یک سال و نیم بعد تو خوابم نبرده است زینب طعام سیر پس از تو نخورده است
یک سال و نیم زینب تو بود و زمزمه خجلت ز روی مادر سردار علقمه
یک سال و نیم ناله ی ام البنین "حسین" می زد مرا کنار بقیع بر زمین حسین
یک سال و نیم پیرهنت اشک من گرفت شیب الخضیب زخم تنت صبر من گرفت
یک سال و نیم فکر سرت روی نیزه ها یک لحضه هم نکرده برادر مرا رها
***** ***** *****
پاورقي:
1.خيلي چيزها تو دنيا امانته.اما بعضي امانتها خيلي سنگينه.
2.خدايا كمكم كن بتونم حرمت نگه دارم.
3.دلم برات پر ميكشه.اما خودمو تنبيه كردم...هوايي هواي توام !!چطور تحمل كنم اين روزهارو؟؟
4.حالم خراب بود واسه سما زنگيدم...اون بدتر از من موقع خداحافظي گفت برام دعا كن!! گفتم: بروووو بابا...گفت: بي تربيت!!!! ...
"مرواريــــــــــــــــــــــــد"
سلام . تا حالا شده پست زورکی بذارین؟ مروارید گفت یه پست راجع به انقلاب بذار.گفتم حسش نیست.
خودت بذار.جیغ جیغ کرد که من 4 بار گذاشتم تو یه بار بذار دیگه تنبل ! گفتم راجع به انقلاب
نمیذارم یکی از شعرای خودمو میذارم.باز جیغ تر!کشید که نه! راجع به انقلاب بذار ...باشه؟
...بذاری ها!...
پست ...پست زورکی...انقلاب...انقلاب زورکی!!
مردمی که به خیابونا ریخته بودن و خسته بودن از فقر و بدبختی و سرما و تحقیر انقلاب کردند.
بچه هایی که سال 57 بدنیا اومدن الان 30 ساله اند. سی سال گذشت و مردم امروز زیر خط فقر و درگیر بروکراسی اداری و سرگردون کوچه پس کوچه های دادگاه ها و چند میلیون جوون بیکار و چند میلیون بدون مسکن و موقع عید گرونی و پوسیدن میوه ها رو درختا و ورشکستگی کشاورز و قحطی میوه تو شهرها و دلال های تو در تو و....
مگه نگفته بودیم:استقلال ،آزادی ،جمهوری اسلامی؟؟
کجاست آزادی؟کدوم جمهوری؟ چه اسلامی؟!!
مردم بس که سر سفره نون و نفت خوردند باد کردن!با یه فندک منفجر میشن!!
لامپ های اضافه که خاموش بشه !گاز کم نمیاد تو شمال!!مردم قندیل های خوشگل نمی بندن! تو گرمای تابستون برق نمیره که شر وشر عرق برن!! ...........................................به خدا گوشم پر از این حرفا...
.
.
.
دیدی؟ نگفتم حسش نیست پست بذارم؟ تا تو باشی دیگه اصرار نکنی!گند زده شده به وبلاگ!!...دکتر چمران داره نگاه می کنه...
*********************************
_مادر می گفت: پدربزرگت کدخدا بود! یه عکس گنده از شاه به اتاق زده بود که من نیگاش می کردم.
_پدر می گفت: از شهر میومدن تو روستا به مردم می گفتن بیاین خون بدین برای اسرائیل! خون مارو می کشیدن و می بردن تو رگ سربازای اسرائیلی میریختن تا با اون خون با مردم مسلمون فلسطین بجنگند.
روستایی های ساده هم استقبال می کردند.
_خاله می گفت:یه روز از شهر چندتا قرص آوردند و به ما گفتن اینا رو بخورین.خوردیم تا چند ساعت دیوونه شده بودیم!می خندیدیم و چرت و پرت می گفتیم.
بعدها فهمیدیم اون قرص ها رو روی ما روستایی ها آزمایش می کردند.
_ مادر می گفت :ما شاه رو دوس داشتیم!پدربزرگت "شاه دوست" بود! توی کل روستا کسی نمی فهمید و حالیش نمیشد اینهمه زجر برای چیه؟ فقط یه نفر توی روستا یه سوال توی ذهنش ایجاد شد و اون سوال این بود: چرا سگای آمریکایی گوشت دارن بخورن ولی ما نداریم!
.
.
.
یه کمی فکر کردم اگر انقلاب نمیشد ...پس چی میشد؟؟ به نظرم اومد:پس می ارزید انقلاب کنیم ..بله حتما می ارزید....دکتر چمران داره لبخند میزنه!...صدای اذان بلند شده ...پدر از نونوایی برگشته!...امشب شام ماکارونی داریم...زنگیمون ساده است ولی عزیز و سربلند!...خدا رو شکر.خدارو شکر.
پ.ن: ساده نگیر اینهمه سادگی رو...
یه چیز بی ربط : من تو یکی از روزهای همین ماه یعنی بهمن متولد شدم! کسی نیست تولد ما رو تبریک بگه؟!
(سما)
۲۲ بهمن مبارک![]()
به قول حاج حامد:" امتحانات هم چیز خوبیه. باعث میشه جماعت دانشجو یه نگاهی به جزوه وکتابش بکنه.!"
دانشجو بودن براي ما فقط در يك ماه خلاصه ميشه.فصل امتحانات.شب و روز سرمون تو كتاب و جزوه هست.بابا و مامان كلي پيش در و همسايه افه ميان كه بچم ديشب تا صبح بيدار بود !!! اونوقت اين بچه سه ماه قبل كجا بود؟؟![]()
همچي جو امتحان حاكمه كه وقت سر خاروندن نداريم..مهديه ميگه تو اين فصل اگه نهنگ مارو بخوره كلي دهنش چرب و چيلي ميشه..گفتم منو بگو اگه بميرم يه ساعت تو غسالخونه معطلم ميشن!!!![]()
تازه كتاب هم تموم نميشه به قول سما 3/1 كتاب رو تو مينيبوس ميخونيم.چه قلقلهاي ميشه.يكي داره نمونه سوال ميخونه،يكي داره جزوه ميخونه،يكي داره حفظ ميكنه!!![]()
![]()
![]()
يه راننده مينيبوسي ميگفت: يك ماه تموم تو خونه خوردين خوابيدين بازارمون رو راكد كردين حالا مياين تو ماشين سروصدا ميكنين؟؟ بيچاره بقيه مسافرا!!!![]()
ما هر ترم كلي خاطره با امتحانات داريم اين ترم ايضا..امتحان ريزپردازنده داشتيم ساعت 2.ساعت 12:15 رسيديم دانشگاه رفتيم نماز خونه نماز بخونيم و درس!!كتابامو پرت كردم گفتم اول نمازمو بخونم بيام بشينم درس بخونم..سما گفت:اينو تازه يه ساعت مونده به امتحان داره برنامهريزي ميكنه!!![]()
دوست جون گفته بود:سعي كن يه ساعت مونده به امتحان هيچي نخوني.يه نگاه عاقل اندر...كه برو بابا ما تا يه دقيقه قبل امتحان هم داريم مطلب جديد ميخونيم!!!![]()
خلاصه نمازو خونديم نشستيم با برو بچ درس خوندن.ديدم فاطمه يه دستمال گرفته دستش مشغوله!!خوب دقت كردم ديدم داره نمودار ميكشه..موندم تو كفش اين نوع تقلب خيلي پيشرفته بود..![]()
هر چي خوندم ديدم شايد يادم بره ازش يه كاغذ گرفتم پشتش تبليغات بود گفتم اگه منو گرفتن ميگم داشتم واسه مجلس بعدي تبليغ ميكردم روحم از تقلب خبر نداشت..كلا من و مهديه بدون تقلب سر جلسه نميريم استفاده هم نميشه اكثرا اما همين كه همرامونه كلي قوت قلبه...![]()
![]()
سما داشت رو دستش تقلب مينوشت.ميترا گفت اگه چاق بودي اينجا به دردت ميخورد مطلب بيشتري جا ميشد...بنده خدا ..امتحان بعدي اونم دست به روش نوين"دستمال"زد.سر امتحان يه مراقب تو نخش بود از كنارش رفت اونم با طمانينه تقلبو در آورد و مشغول بود كه آمد به سرش از آنچه مي ترسيد!! ميگه مراقب اومد چادرمو زد كنار ميگه خانم داري چيكار ميكني؟؟ تقلبو ازش گرفتن گير دادن ميگن هر چي تو جيبت داري رد كن بياد!! ميگه بخدا ديگه هيچي نيست ميگن بقيه دستمالات رو هم بده!!اونم يكي ديگه در مياره ميگه اين استفاده شده هست!! ..فكر كن با اون قيافه تيريپ مثبت ازش تقلب بگيرن!!..تازه ميگه اونها چشم برزخي داشتن؟چطور منو ديدن!!...![]()
"..." هم اين روزها چادري شده..گفتم بهبه واسه محرمه يا تا ابد؟ ميگه از اونجا كه محرم با امتحانات مصادف شده من چادري شدم..سر همون امتحان دست كرده بود تو جيبش دستمال بگيره گير دادن بهش هر چي تو جيبته خودت در بيار؟ ميگه من پاكم ميگن نه مشكوك زدي!!![]()
يه مساله مهم رو نبايد نديد گرفت و اون هم قيافه هست.قيافه فاكتور بسيار مهمي تو امتحان هست.اگه تقلب همراته بايد مسلط باشي. ![]()
اما تقلب باعث پيشرفت هم ميشه. همين ميترا ترم چهارم تقلب كرد ازش گرفتن اونم از اون به بعد سعي كرد رو پاي خودش وايسته و به خودياري سر امتحان فكر نكنه...
در گوشي:
ما دانشجوهاي تنبل درس نخوني نيستيم فقط مشكلات زندگي اونقد زياده كه وقت واسه درس خوندن نميزاره!!! ![]()
![]()
از شوخي كه بگذريم،بايد بگم هر روز داريم امتحان ميديم.كاش اونجا هم تقلب كنيم لااقل نمره قبولي رو بياريم...خيلي چيزها هست آدم ازش ميترسه ولي يه چيز از همه بيشتر :يوم تبلي السرائر
**** **** **** **** **** **** **** **** ****
پاورقي:
1.سلام .
2.جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا...روزهاي سختي بود ...تموم شد...براي ماها كه هر روز اخبارشو شنيديم و به عنوان يه مسلمون همدردي كرديم تموم شده اما اثر اينهمه ظلم به اين راحتي از ذهن مردم مظلومشون پاك نميشه...
اگر در صحنه حق و باطل نیستی ، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی ، هر جا که میخواهی باش ؛ چه به شراب نشسته چه به نماز ایستاده هر دو یکی است " دکتر شهید شریعتی"
"مروارید"