تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده
دلمو گره زدم پنجره فولادتو رفتم

نکنه یه وقت بری اون گره رو تو وا کنی !!!!

 

.....................................

پاورقی:

۱-سلام...

-۲ میگن امام رضا هر کی که لیاقت داشته باشه رو طلب می کنه...شاید...اما خیلی ها لیاقتشو دارن اما نمیتونن که برن..خیلی هاااااااا....حتما آقا خودش میاد دیدنشون...بي شك...

۳-قول داده بودم تا بهتر نشدم نیام...نه لیاقت دارم نه سعادت...میدونم منو می کشی سمت خودت تا .....دلم هوایی حرمته....

۴-حق باشید

"مروارید"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

یکی از دوستان به نام آقای"حامد" خواسته بود که خاطره اول مهر رو بنویسیم ولی از اونجا که ما همیشه کارامون رو تو دقیقه نود انجام میدیم،بنابراین خاطره اول آبان رو می نویسیم!

دوران دبستان دوران تاریکی تو زندگی من بود ،حالا علتش رو تو همین پست می فهمید!

بچه ها برای برقراری ارتباط با محیط جدید احتیاج به پذیرفتن تغییراتی دارند.

مثلا  بعضی از بچه ها که نمی تونستن "بحران ترک پستونک"رو تحمل کنن با خودشون پستونک به مدرسه

میاوردن و زنگهای تفریح می رفتن تو دستشویی پستونک می خوردن.

ولی مثلا دختر دایی من که وضعش یه ذره حادتر بود از همون اول با معلمش قرارداد کرد که سر کلاس ،تمام مدت این لعنتی تو دهنش باشه و به درس گوش بده !برا تمرکز اعصاب!

چیه؟؟دختر دایی من کارش بدتره یا تو؟!

تازه اون که خیلی بهداشتی تر از تو بود که تا کلاس پنجم شست می خوردی! یا توئی که دائم ناخن می جویدی، یا توئی که تو دانشگاه سر کلاس هی پات رو تکون میدی یا با خودکار به میز میزنی!!

.

.

.

وقتی وارد کلاس اول شدم خواهرم وارد کلاس اول راهنمایی شد و چون تو مدرسه تیزهوشان(استعدادهای درخشان)قبول شده بود،همه فکر می کردند من که خواهرش هستم هم مثل اونم! برای همین هم روز اول مدیر شخصا اومد و دست منو گرفت و برد کل مدرسه رو نشونم داد!! اما دیری نپایید که همه فهمیدند من نه تنها مثل خواهرم تیزهوش نیستم!بلکه ضریب هوشیم از سطح متوسط هم پایین تره!

دوتا خاطره از کلاس اول براتون میگم:

1)

زنگ تفریح خورد.من وطالبی  (یکی از بچه های تنبل کلاس) باهم قدم می زدیم و حرف می زدیم .(آخرش نفهمیدم که در زندگی همیشه تنبل ها دوست من بودند یا دوستام تنبل بودند!) خوراکیهامون رو بهم تعارف کردیم و بعد مثل دوتا خانم محترم از هم جدا شدیم! همین طور که رفتن طالبی رو تماشا می کردم ،حس کردم اطراف طالبی خلوت شده! آروم آروم به اون یکی حیاط مدرسه هم سر زدم دیدم خالیه! نمی دونم چقدر طول کشید که این قضیه خالی  شدن حیاط مدرسه برام حلاجی شد و درک کردم که مدتهاست زنگ کلاس خورده!!

...رفتم تو چارچوب در وایسادم و انگشتم رو بالا آوردم گفتم اجازه؟

خانم که روش اونطرف بود،در حال املا گفتن صدای منو نشنید،یکی از بچه ها یواشکی  گفت:بیا تو تا خانم معلم تو رو ندیده!

منم سریع اومدم نشستم .

!!!....خدا روز بد نیاره!! طالبی بیچاره یه حدودا یه ربع بعد سرو کلش پیدا شد، اونم مثل من وایساد،با قیافه وامونده گفت : اجازه؟؟!

خانم معلم تا طالبی رو دید برق از چشاش پرید. مثل فنری که از جا در میره پرید رفت طالبی رو گرفت و کشون کشون آوردتش وسط کلاس . بدبخت فلک زده رو تا می خورد زد(توجه داشته باشید دبستان ما معلماش کلا اعصاب نداشتن)بچه ها جیکشون در نمیومد . من ،قلبم انگار رفته بود رو ویبره!چون داشتم به این فکر می کردم که این بلایی بود که ممکن بود همین چندلحظه پیش سر من بیاد!

بیچاره طالبی !هنوزم یاد اون صحنه میفتم دلم براش می سوزه.

2)

یه روز خانم یه مسئله ریاضی  رو تخته نوشت.نفراول بلد نبود حلش کنه...نفر دوم...نفر سوم......حدود 7،8 نفر رو پاتخته برد ولی کسی بلد نبود حلش کنه . عصبانی شد وهمه رو از کلاس بیرون کرد. منم جزوشون بودم.(قبلا راجع به ضریب هوشیم گفته بودم دیگه!رو همون حساب!)

با بچه ها نشستیم و شروع کردیم به گریه کردن.اینم بگم اونجا رسم بود که هر وقت هر بچه ای رو از کلاس بیرون می انداختن باید گریه می کرد! از اونجایی که من ذاتا افکار و ایده های عجیب به ذهنم می رسه،یه نگاهی به بچه های گریان انداختم و یه نگاهی هم به کفترای توی حیاط . با خودم گفتم آخه فلانی! از گریه کردن چه سود!! دلمون پوسید.بهتره پاشیم بریم دنبال این کفترا ! یه ذره دلمون واشه!

(شاعر  از زبان حال کفتر میگه:

مرغ بدم/پخته شدم/سوختم

زنده بدم مرده شدم/دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم...)

خلاصه ما دویدیم دنبال این  کفترا .هی پروازشون میدادیم.دوباره می پریدیم اینطرف اونطرف!،یه چندتا دیگه رو می پروندیم!...

غافل از اینکه خانم معلم از پنجره کلاس داشت این صحنه رقت بار ! رو تماشا می کرد.خانم معلم که دید این حربه بیرون انداختن از کلاس اثر خودش رو از دست داده حرصش درومد. همه رو به کلاس احضار کرد.

نوبتی  یکی یه دونه با خط کش می زد و بچه ها می رفتن سرجاشون می نشستند . نوبت که به ما رسید آسمان تپید!همه رو یه دونه زد منو دوتا زد! که جبران همون کفتر بازیه بیجا بشه!!

از همون جا پی به حکمت این جمله مرحوم باباطاهر عریان (الهی کفتر به قبرش بباره) افتادیم که :

مکن کاری که برپا سنگت آیو

جهان با این فراخی تنگت آیو

پ.ن : ببخشید طولانی شد.

پ.ن: یه چیزی می خواستم بگم.............................نمیشه

(سما)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 6:57 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |