تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

بهشت را به بها دهند نه به بهانه....؟؟؟؟؟؟

اين شبها شبهاي قدره.پرفضيلت. شبهايي كه نزول قران و شهادت قران ناطق با هم عجين شده...

انگاري اين شبها همه حجابها كنار ميره..اگه تا حالا از خدا فاصله داشتي ، يا خجالتت ميومده بري در خونه خدا و از خدا طلب مغفرت كني اين شبها راهو برات باز كردند..

شبهاي توبه و استغفار......

اما كاش قبل دعاي جوشن كبير خوندن و صد بار گفتن ذكر:

سبحانك يا لا اله الا انت.....قدر شبهاي قدر رو بدونيم..

چند ساعتي با خودمون خلوت كنيم.

يه سال گذشت.تو اين يه سال خيلي كارها كرديم. خدا رو دوست داشتيم و شيطون رو دشمن، هي به حرف شيطون گوش داديم و از زير بار مسئوليت حرف خدا در رفتيم.

يه پيشنهاد دارم: اول براي خودم....ياد اين آيه قران افتادم:"حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا"

جرات داري يا نه؟ يه كاغذ بگير دستت شروع كن كارهايي كه تو اين يه سال كردي رو ليست كن.

هم كارهاي خوب هم كارهاي بد....بذار قبل از اينكه نامه عملتو بدن دست امام زمان ، قبلش بدوني چي تحويل صاحبت دارن ميدن.

فكر ميكني وقتي امام زمان نامه عملمونو بخونه چه حالي بهش دست ميده؟

******

پاورقي:

1.رفتي جنوب قول دادي آدم شي، آدم شدي اما نميدونستي آدم شدن سخت نيست، آدم موندن سخته..

2.مطمئن باش روت نميشه اون نامه رو بنويسي....!!!!!!!.....!!!!!........!!!!!!......!!!!!!هيهات!!!!!!

3.برامون دعا كنيد...براي همه يه جوراي خاص دعا كنيد..براي همه مريضها مخصوصا دوستمون..

4." برايت دعا مي‌كنم تا خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي‌گيرد"

"مرواريـــــــــد"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

میگن بچه ها فرشته ها رو می بینن شاید منم تا یه سالگی فرشته ها رو میدیدم .با بالهای سفید وپهنشون رفت وآمد می کردن تو خونمون ،تو خیابونا،کوچه ها ،شاید تو بعضی جاها مثل اطراف مساجد و حسینیه ها تراکمشون بیشتر بود.

اما از یه سالگی به بعد دیگه ندیدمشون،همون زمانی که چند تا کلمه یاد گرفتم.بعدها می تونستم جمله هم بگم:

"مامان!مامان!هوسری ،هوسری ددده " یعنی: مامان روسری بده در میزنن!

شاید تا سه چهاریا پنج سالگی بود که کلمه خدا رو شنیدم.

همون وقتا اولین شعر ی که سرودم این بود:

بهاره!

بهاره!

پرنده ها اومدن!.

سالهایی که خانواده تو تهران زندگی می کردن به خوابیدن رو پشت بوم خونشون عادت داشتن!وچون اینجا

نمی شد رو سقف های شیبدار خوابید! بنابراین تو حیاط رخت خواب پهن می کردن همه همونجا می خوابیدن!

منم پیش برادرم می خوابیدم در همون حال زیر آسمون ستاره ها رو تماشا می کردم برادرم قصه بلعم باعورا رو برام تعریف می کرد .داستان مرد مستجاب الدعوه ای که مرتکب گناهی شد و خدا بهش فرصت داد تا سه تا آرزو بکنه و بعد اونو به جهنم ببره.اون سه تا آرزوش رو هدر داد و تبدیل به یه سگ شد وبعد از سه روز مرد وبه جهنم رفت.

پیش خودم فکر می کردم که بلعم باعورا هستم و سه تا آرزو می تونم بکنم:

1_خدایا منو ببخش!

2_منو به بهشت ببر!

3_...................تو فکر سومین آرزو دیگه خوابم می برد!واینجوری بود که قصه بلعم باعورا عوض می شد و پایانی خوش می گرفت!

تو 9 سالگی که به سن تکلیف رسیدم کلی برای خودم مراسم داشتم نمازام رو اول وقت می خوندم ،لباس مهمونی هام رو می پوشیدم و با چادر گل گلی........

سالهای بهد تو نماز تنبل شده بودم . اکثر نماز صبح هام قضا می شد. نماز ظهر و عصر ومغرب و عشا رو هم جفت می کردم همه رو شب می خوندم!اونم موشکی! معلوم نبود این سجده است یا رکوع!

یه مدتی گذشت تا بالاخره افتادم رو غلتک .

واما امروز

امروز که دلم برای زیر یک سالگی ام تنگه شده!! می دونم که در سوره قدر گفته شده در شبهای قدر فرشته ها به زمین میان.

شاید  بتونیم به مرکز شهر بریم به مسجد کاظم بیک یا مسجد قهاریه یا هر مسجد دیگه ای بریم و فرشته ها باز هم بالای سرمون پرواز کنن!و نسیم توبه،رحمت،برکت و بخشایش رو حس کنیم و همه مثل بلعم باعورا

دعاهای مستجاب بکنیم!:

1_خدایا منو ببخش!

2_منو بهشت به بهشت ببر!

3_.....................وسط دعای جوشن کبیر خوابمون نبره؟؟؟!

 

پ.ن: تقدیم به خدا

پ.ن: در ماه مبارک رمضان حتما حتما برای ما دعا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 5:37 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |