تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

)بچه که بودم عاشق پدرم بودم ،هر وقت سر کار می رفت،منم میرفتم

تو کوچه بازی می کردم وقتی نزدیک اومدنش می شد من میومدم اول کوچه، به انتهای کوچه چشم می دوختم ..........درست مثل یه عاشق که منتظر معشوق می مونه ......

2)از تو در شگفت هم نمیتوان بود که دیدن بزرگی تو را چشم کوچک من بسنده نیست

مور چه میداند که بر دیواره ی اهرام میگذرد یا بر خشتی خام

تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل میتواند ساخت و من آن  کوچکترین مور  که بلندای تو را در چشم نمیتواند داشت

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم که عمود بر زمین بایستد........

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم که پای افزاری وصله دار به پا کند

و بردگان را برادر باشد.........

....

3)چقدر از اون مردی که شبیه بابام بود مو نداشت عصبانی بودم .....وقتی از دور می دیدم می رفت خونش........تازه می فهمیدم اون بابام نیست ،همیشه اونو با بابام اشتباه می گرفتم .

 

4) کدام وام دارترید؟

دین به تو یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست ....

دری که به باغ بینش ما گشوده ای هزار بار خیبری تر است...

مولای من:

وسعت تو را چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم...........

 

5)گلهای توی باغچه رو که خواهرم کاشته بود بود و می دونستم اگه بهشون دست بزنم چه الم شنگه ای به پا میشه !می چیدم پشتم قایم می کردم می رفتم بالای پله ها وقتی بابام میومد می ریختم رو سرش!دست می زدم !...

انگار دارم از یه قهرمان تجلیل می کنم ...اگه گل پیدا نمی شد علف می کندم 

می ریختم رو سرش!اون می خندید.

 

6)هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا

انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا

انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا:ما به حقیقت راه را نشان دادیم

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است...

یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن!!!!

اما ظاهر گرایان از کعبه نیز تنها سنگهایش را میپرستند!!!!!!!!

 

7)اگه از سر کار برمی گشت و می گفت سرم درد می کنه مجبورش می کردم دراز بکشه بعد می گفتم من دکترم .....تو مریض ...می رفتم از آشپزخونه یه دستمال کثیف وچرب بر می داشتم خیس می کردم و میذاشتمش رو پیشونیش.!.

مامان جیغ می کشید ولی بابام می خندید.

 

8)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند:

من و علی پدران امت هستیم ...

 

9)من دختر بابام بودم و خواهم بود و اون دختری که اسمش زینت پدر هست یعنی زینب

من رو وصل میکنه به دریای عشق زینب به پدر

عشق دختر به پدر از زینب شروع میشه و یک عشق پاکه

پاکترین عشقي که خداوند خلق کرده

 

و اما  :

علی برای من یعنی چهار کلمه:

تمام حجت مسلمانی من

برای تو علی یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پاورقي:

سلام.

ميلاد امير عشق بر همه عاشقان كوي ولا مبارك.

تبريك به همه باباهاي گل ايروني...

زندگي داره با ما مي‌پيچه!!! ايرادش چيه ما هم مي‌پيچيم..به قول مامان بزرگ سما:

Ame sargezesht henikoye sargezesht baye!!!!! 

و حرف آخر:

زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي

مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي

يه خواهش:

يكي از دوستاي ما مدتيه رو تخت بيمارستان بستري شده...براي سلامتي‌اش دعا كنيد.. 

 

يا علي

مرواريد و سما""
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

راپورت چی های خانوادگی ما ! از دو نقطه بحرانی اخبار داغ را لحظه به لحظه !تلفنی می دادند:

1)از کوی دانشگاه تهران

2)از کوی دانشگاه تبریز

این پست از زبان من نیست:

 

1_تهران: فضای شهر ناامن شده ،قسمتهایی از شهر از کنترل خارج شده!اراذل واوباش تو اون قسمتها

راحت رفت وامد دارن.اگه یه آدم ریشو ! یا یه چادری ببینن دخلش رو در میارن!ودیگه نمی پرسن این ریش رو به خاطر اعتقاداتت گذاشتی یا به تقلید از فلان خواننده تو خارج کشور!!فقط کتک می زنن!خوابگاه ما در مسیر در گیری هاست ما از پنجره خوابگاه بیرون رو تماشا می کنیم!!

 

2_تبریز : بچه های انجمن در حمایت از کشته شدگان(!) دانشگاه تهران ،تجمعی رو داخل دانشگاه ترتیب دادن که به آشوب کشیده شد.نیروی انتظامی به داخل دانشگاه اومده و بلندگو مرتب اعلام می کنه که دانشجویان هرچه سریعتر متفرق شوند. من ودوستام تو خوابگاه داریم از ترس قالب تهی می کنیم.

هرکسی دوستی ،آشنایی تو تبریز داشته شب رو رفته اونجا که تو خوابگاه نمونه .ولی "حلیمه" که خودش تبریزیه، خونه رو ول کرده اومده خوابگاه پیش ما!!، میگه اینجا بیشتر حال میده!!!

یکی از بچه ها به مامانش زنگ زده می گه:اگه می خواین دخترتون رو سالم ببینید بیاین منو نجات بدین!

دونفر دیگه رو دیدم که همدیگه رو بغل کردن!و زار زار گریه می کنن!می گن ما می دونیم زنده در نمیریم!

همه کنار پنجره جمع شدیم وبیرون رو تماشا می کنیم ،یک آن دیدیم یه جمعیتی از یه سمتی به سمت دیگه ای هجوم آوردند .پرسیدم چی شده؟؟! گفتن : انصار حزب الله حمله کرده!!

چند دقیقه بعد همون جمعیت از همونجایی که رفته بود دوباره برگشتند ،پرسیدیم این دفعه چی شده؟؟!

گفتن:انصار حزب الله حمله کرده!!! آخه این چه انصار حزب اللهیه که هم نامرئیه هم همه جا هست؟!!

تو این هیر و ویر صدای  تیراندازی اومد ،قلبمون داشت از جا کنده می شد.

 خبر رسید دستور شلیک هوایی صادر شده.یه دختره لابلای جمعیت بود می گفت دوستم رو گم کردم می ترسم زخمی شده باشه.

یه عده که معلوم نبود از کجا اومده بودن برعکس نیروی انتظامی دانشجو ها را تشویق به موندن می کردن

و برای تجع کنندگان جعبه جعبه موز میاوردن!!

اوضاع داشت خیلی خیط می شد که نیروی انتظامی دستور شلیک از کمر به پایین رو صادر کرد .

به دوستم گفتم : اعظم! بیچاره شدیم دیگه شلیک هوایی نیست این دفعه راستی راستی می زنن!!

از ترس دست و پامون شل شده بود!چند تا از پسرای بسیج قرار بود تا صبح دم خوابگاه دخترا نگهبانی بدن که اگه حمله ای شد دفاع کنند!!!که خدا رو شکر همچین اتفاقی نیفتاد.

 

3_تهران: عملا نیروی انتظامی  کم آورده اوضاع به دست سپاه افتاده. میگن فرمانده سپاه دور بیت رهبری یه

خط قرمز کشیده که اگه نیروهای آشوبگر از این خط عبور کنن دیگه.....دیگه دیگه!!

وزیر کشور هم یه کتک مفصلی خورده....

 

4_ تبریز : بین بچه ها چو افتاده که امتحانات به دلیل حوادث جاری لغو شده دو گروه خوشحال شدن:

1)مسببان این نا آرامی ها

2)تنبل ها!!

البته ما جزو دسته دوم محسوب می شدیم ولی برای مقابله با دسته اول مجبور شدیم بریم امتحان بدیم یکی از بچه های خرخوان می گفت سر جلسه بزور برگه رو از زیر دستم کشیدن!!

 

5_تهران: سرانجام بعد از سخنرانی رهبری و راهپیمایی مردم در روز چهارشنبه اوضاع آروم شد .

بعضی ها دستگیر شدن بعضی ها برکنار شدن بعضی ها محاکمه شدن، احتمالا بعضی ها هم در رفتنن!

من از این ماجرا ها فهمیدم هر وقت گیج شدی نمی دونی حق با کیه، کی راست می گه، کی دروغ. اسم این حالت میشه فتنه و چاره اش هم پیروی محض از رهبریه باید نه از رهبری عقب موند ونه جلو زد! همین.

 

پ.ن : شهید محمد جواد فرهنگی یکی از کشته های این فتنه بود که به نظر میرسه اگه تو این ماجرا کشته نمی شد خدا یه جور دیگه اونو میکشت! از آخرین دست نوشته ها:

خدایا صبرم ده ،خدایا صبرم ده،خدایا صبرم ده که دیگر این مرغ روح را طاقت ماندن در قفس تن نیست وبیم آن دارم که هر لحظه از عشقت این سینه نحیف را شکافته و به سویت به پرواز درآید.

(سما)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

قلبي كه خالي باشه ارزش نداره...

كم بود و بي ارزش..ديدم رو قله قلبم جاي يكي خاليه.

خالي بود و بي ارزش..تا اينكه تواومدي..مثل هميشه كه ميرفتي سراغ بقيه..دنبالت نگشتم چون به ذهنم هم خطور نكرده بود كه ميشد تورو ....

راسيتش ترس ورم داشته بود...قلبم كوچيك بود و تو واسه اون خيلي بزرگ.

وسعت عشق تورو درك نكرده بودم...اما من عاشق شده بودم..

 

"آنجا كه عشق بال گشايد عقل رخت مي‌بندد"

 

ديگه از وقتي به خودم اومدم اسمت كنار اسمم نوشته ميشد.

تمام ورق سفيد‌ها با اسم نازت سياه ميشد..قشنگترين اسمي كه تو دنياي دخترانه‌ام بود..هر لحظه به يادت بود، هر جا ميرفتم تورو كنار خودم حس ميكردم..لحظه به لحظه...

من بزرگ شدم، قد ‌كشيدم..به تناسب بزرگ شدنم وسعت قلبم زياد ميشد.

حالا اونقد جا باز شده بود كه بيشتر مي‌تونست تو رو تو خودش جا بده.

مي‌تونست تمام وسعتش رو به نامت سند بزنه..اما!!!!!

ثانيه‌هاي به يادت بودنم تبديل شده بود به دقيقه.من بزرگ شده بودم!!!

دقيقه شد ساعت...من بزرگ شده بودم!!!!

ماه..سال....و...و حالا:

من گمت كرده بودم، خيلي آسون..تو بودي مثل هميشه.به همون بزرگي و عظمت، اين من بودم كه خودمو گم كرده بودم..اونقد چيزهاي عجيب و غريب رو راه داده بودم كه عشقت با اونها تناسب نداشت...

حالا كه بزرگ شدم تازه مي‌فهمم چقدر كوچيكم...چقدر كمم...چقدر دلم بي‌ارزشه اون روزها گرچه دلم كوچيك بود ولي همش تو بودي..اما حالا ديگه حتي خودم هم نيستم!!!!

"بچگي بچه مسلمون با يه پهلوون شروع ميشه كه نه افسانه است و نه توهم..

يكي ميشه تك سرنشين...بزرگ و دست نيافتني..زيبا و دوست داشتني....

و اون هيچكسي نيست جز:

 

"حضرت علي عليه‌السلام"

 

 

پاورقي:

1.سلام

2.دوباره منم با پاييز با توام آهاي غريبه......آره از وقتي تو رفتي آسمون پر از فريبه..

3.اين روزها روزهاي پر تب و تاب كنكوره.با اونكه ديگه چند ساله كنكور نميديم هر بار كه اسمش مياد بي‌اختيار تنم مي‌لرزه!!!

اون رئيس سازمان سنجش كه به كابوس بيشتر شباهت داره.تن صداش اونقدر به من استرس ميداد كه حد نداشت..هنوزم همينه..

«داوطلبان عزيز:سوالات به سه دسته تقسيم مي‌شوند......داوطلبان اصلا هيچگونه اضطرابي نداشته باشند...»

خدا پدرتو بيامرزه...تو خودت كه بيشتر از كنكور ترس داري!!!

4.....................................................................................

هيچوقت سعي نكنيد سر از كار اين نقطه چينها در بياريد چون اگه قرار بود اين نقطه چينها پر بشه بار اول پر ميشد..

5.حق باشيد

"مرواريــــــــــــد"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |