تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

 آبي‌تر از آنم كه بيرنگ بميرم

از شيشه نبوده‌ام كه با سنگ بميرم

من آمده بودم كه تا مرز رسيدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

تقصير دلم نيست كه اينگونه غريبم

شـــــــــــايد که خدا خواست كه:

 

 «دلتنگ بمــــــــــــــيرم»

پ.ن:

1-سلام...

2-اين روزها همه چي با هم قاطي شده.

3-يه مدتي ميخوايم بريم تيريپ درس‌خوني.

4-تولد بانوي صبر گذشت و تولد من...... امانت دار خوبي نبودم!!!!!!.

5-برامون دعا كنيد.

6-حق باشيد.

"مرواريـــــــــــــــــد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

مى 1967لبنان

جنگنده پير
در ميان جنگندگان ما پيرمردى بود كه سفيدى موهاى بلندش امتيازى خاص به او بخشيده بود. مسلسلى به‏دست داشت و به‏دنبال ما مى‏آمد.

گويا اين پيرمرد جنگنده از تهور و سرعت من به تعجب آمده بود. در برق چشمانش و تبسم لبانش احترام او را به‏خود احساس كردم… من نيز مجذوب او شده بودم.

يكباره ديدم كه جنگنده پير از حمايت ديوار بيرون رفت… درحالى‏كه در معرض خطر بود، هيچ‏كس حرفى نمى‏زد و اعتراضى نمى‏كرد. زيرا جنگنده پير خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود و كسى جرأت نمى‏كرد با او حرفى بزند. همه در سكوتى عميق و مصمم فرو رفته بوديم و با تعجب و ترس به پيرمرد نگاه مى‏كرديم… پيرمرد آرام آرام پيش مى‏رفت و خطر گلوله را تقبل مى‏كرد و گويى به مرگ نمى‏انديشيد
من فوراً متوجه شدم!… ديدم به‏سوى چند گل وحشى مى‏رود كه در ميان خرابه‏ها و بين علف‏ها روئيده بود. فهميدم كه به‏سوى گل مى‏رود،… آهى كشيدم و عميق‏ترين درودهاى قلبى و روحى خود را نثارش كردم… مسلسل را به‏دست چپ داد. آرام آرام پيش رفت و با احترام تمام، گلى چيد و به سمت ديوار برگشت

راستى چه تكان‏دهنده! چقدر عجيب و چقدر زيبا و دوست‏داشتنى است… جنگنده‏اى كه برف بر سرش نشسته، تفنگ به يك دست و گلى به‏دست ديگر، برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش، در معرض خطر، در تيررس دشمن، به‏دنبال زيبايى مى‏رود تا زيبايى را نثار شجاعت و فداكارى‏كند…
گل را آورد و تقديم به من كرد… خواستم تشكر كنم، اما لب‏هايم مى‏لرزيد، قلبم مى‏جوشيد و صدايم درنمى‏آمد… لذا با قطره‏اى اشك به او پاسخ گفتم.

پ.ن: به مروارید گفتم آپ کن گفت: kashem bazene webloge  !

پ.ن:چرا بعضی از آدم ها سوهان روحند؟ اذیت میشم.

پ.ن:معذرت می خوام.

پ.ن: فلسطین!

پ.ن: این sms رو حبیبه جونم برام فرستاد میذارم براتون خیلی نازه شاید دلتون تو این هاگیر واگیر باز بشه:

قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

اینهمه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  |