تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

دلم می خواد بگم اول اولش از کجا شروع شد(البته اگه درست یادم باشه):

سمای کوچولو کنار مامانش نشسته و مامانش داره ناهار درست می کنه ،و همین طور که داره بادمجون پوست می گیره قصه کربلا رو برای سما تعریف می کنه :

(سما)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |