تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

دو در یک:یعنی دو پست در یک پست.برای مدت کوتاهی از خدمتتون مرخص میشیم.

"حج حسین"

هشدار:روی صحبتم با دلهای زنگار گرفته نیست....اینک:آیینه ای در برابر آیینه ی دل خویش بگذار تا ابدیت عشق را در آن به سیر بنشینی.

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو و این هر دو عقل و عشق را خداوند آفریده تا وجود آدمی در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه ی خورشید نبرد عشق را در راهی که می رود تصدیق خواهد کرد آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

خانم هاي محله مون يه چند ماهي ميشه به پيشنهاد زن عموم و زن داداشم يه جلسه قران را انداختند اون اوايل زياد استقبال نميشد آخه محله مون با اونكه كوچيكه كلي واسه خودش جناح و حزب داره و دم خور شدن با بعضي خاندان و فاميل يعني بريدن از خاندان ديگه...

اين جلسات هفته اي يكبار نوبتي خونه ي اعضاي جلسه برگزار ميشه .منم تا وقتي نيومده بودن خونمون فقط ذكر خيرش رو شنيده بودم ولي وقتي افتخار دادم به جماعت ديدم چقدر خوش ميگذره تصميم گرفتم تا اونجا كه بشه شركت كنم هم ثواب داره هم آخر حاله!!!

اين جلسه بيشتر واسه روون خونيه اول از همه قران رو ميخونن بعد اون ميشينن راجع به مسائل و احكام بحث مي كنن(چقدر اكتيو هستن)اتفاقا هيجانات هم از همين جا شروع ميشه.

مراسم خونه ي داداشم بود من نشسته بودم كنار زن عمو بزرگم. اين زن عموم بنده خدا سواد آنچناني نداره كل جلسه رو هم ميخواد تحت سلطه ي خودش در بياره.اون روز داشت راجع به ثواب خوندن سوره ها و اعمال روزها از تو كتابش مطلب مبخوند يهو ديدم مي خونه: خوندن سوره ي يَس(yas) ....منم واسه اينكه ضايع نشه بقيه نشنون آروم تو گوشش گفتم:ياسين.

ديدم برگشته با حالت غضب بهم ميگه اون كه تو ميگي يه سوره ديگه است اينجا نوشته" يَس".

منو داري چشام گرد شد .تو دلم گفتم خدايا اينها ديگه كي هستن ؟؟بعد از قران ديگه قرار نبود از آسمون سوره نازل بشه اين سوره كي نازل شد سر ما بي كلاه موند؟؟

 

"مرواريد"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

بچه که بودم یه روز تو کوچه بازی می کردم. یه پسره رو دیدم که یه هویج دستش بود

وبا اشتها گاز میزد!.

من از هویج خوشم نمیومد، ولی وقتی دیدم اون اینطوری با اشتها گاز میزنه ،منم هوس هویج

کردم!،بهش گفتم به منم هویج بده! گفت : نوچ!!

دوباره ازش خواستم هویج بهم بده گفت:نه اصلا برو از خونتون وردار!!

منم عصبانی رفتم خونه ،یخچال رو زیر و رو کردم و یه هویج پیدا کردم و سریع برگشتم تو کوچه

رفتم جلوی همون پسره (که حالا دیگه هویجش تموم شده بود !) گاز می زدم ،اونم بادهن باز خوردن منو

تماشا می کرد حالا اون التماس می کرد:تو رو خدا به منم هویج بده برو از خونتون هویج بیار!

من می گفتم:نوچ!!نمی دم!

.   .    .   حالا زندگی خودمان هم دست کمی از آن روزها ندارد ،گاهی کارهایی را می کنیم که خودمان

شاید اصلا خوشمان نمی آیدو در متن جریان هایی قرار می گیریم که خودمان هم متوجه نیستیم در خلاف جریان آب شنا کردن شجاعت می خواهد، مثلا مجبور خواهیم بود در مراسم های عروسی لباس هایی را

بپوشیم که مطابق با مد روز باشد (آخه گاهی یه چیزایی مد میشه که اتفاقا خیلی هم بی ریختند!!)

حرفهای را بزنیم یا کتابهای را بخوانیم که اتیکت کارمان را بالا ببرد تا بتوانیم در خطابه هایمان به آنها استناد کنیم!!(بقیه بگویند نه بابا ! حسابی بارشه!!) حتی اگر در دلمان به نویسنده آن لعنت بفرستیم و نوشته هایش را مزخرف بدانیم!

اگر وسط کلاس درس بخواهی برای نماز بیرون بروی باید احیانا متلک هم بشنوی :(اینجا کلاسه یا مجلس ختم؟!!) در آن لحظه شرمنده خواهی شد در حالیکه اگر بمانی و به نماز نروی دیگر دلیلی برای خجالت کشیدن نخواهد بود!!

می بینید؟ دنیای منطقی آدم های عاقل و منطقی چقدر احمقانه است!دنیای کوچک آدم بزرگ ها!

مرا چه شده است؟ مگر نه اینست که باید از کارهای بد شرم داشته باشم به کارهای خوب بشتابم ؟

مرا چه شده است که حالا عکس این می کنم؟!

تو را چه شده است؟ ما را چه شده است؟

این ها واقعیت های وحشتناکی هستند که.....وحشتناکند!

خودتان بروید ومصادیقش را پیدا کنید ،مصادیق کارهایی که خودتان علاقه ای به انجامش ندارید

ولی با علاقه(!) انجامش می دهید!!

چند جمله از نامه شهید حسین علم الهدی را خطاب به خواهرش در ادامه مطلب آوردم هرکس دوست دارد

بخواند.

پ.ن:فقط خواستم بابت گزراش جدید سازمان سیا درباره انرژی هسته ایران بهتون تبریک بگم

باورم نمی شد یه روز سازمان سیا همچین سوتی بزرگی بده وبا این کارشون آقای بوش رو این وسط آشمز کنن!!

(سما )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

همه ي ما انسانها آرزوي يكي شدن داريم و البته هر كدام به نوعي براي يكي شدن تلاش ميكنيم.همه ي پيامبران الهي نيز براي وحدت بين انسانها بر انگيخته شدند.وقتي خدا واحد باشد پس بندگان نيز واحدند.

 

و چقدر شبهاي كوير قشنگ و پر ستاره است.چقدر كوير تنهاست !!!!!مثل خداي كوير...

كوير:حسرتت به دلم مي مونه....

(مرواريد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

به دوستاش نگاه  کرد:

مریم اگه مذهبی نیست  لااقل دل مهربونی داره.

منا بی سرزبونه ولی خیلی بخشنده است و به دیگران کمک می کنه.

نرگس اگه خلقش تنگه لااقل باگذشته،می تونه راحت از خطاهای دیگران بگذره.

مائده اگه سبکسر و لارجه لااقل اگه اشتباهی کنه زل می زنه تو چشات و راحت می گه غلط کردم!!

فاطمه اگه یه دنده است وگاهی لجبازی میکنه لااقل دل سوزه و زودی دلش به رحم میاد.

با خودش گفت اما من چی؟!!

من چی دارم که نجاتم بده؟

یواشکی به قلب خودش یه سرکی می کشه و میبینه : اوووووووووووه !!چه خبره کلکسیون خصوصیات بد!

بعضی هاش تو رفتارش پیداست خیلی هاش هم مخفیه !

با خودش گفت حالا چه کنم؟؟

من از همه بچه ها از همه دوستا و آشنا و فامیل بدترم!

من یه چیزی هستم.....................که فقط خودم می دونم و... خدا.

حالا چه کنم؟ کجا برم؟

تو دل یه مزرعه   یه کلاغ روسیا ه    هوایی شده  بره     پابوس امام رضا

اما هی فکر می کنه   اونجا جای کفتراست   آخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاست

من که توی سیاهیا    از همه روسیاترم   میون اون کبوترا   با چه رویی بپرم

نه ...........مثل اینکه تنهام .......حالا که اسم کره زمین رو گذاشتن سیاره رنج، حالا که قراره

من رنج بکشم و حالا که سهم من از این بازار رنگارنگ درد و شکنجه است حالا که.....

به قول دوست :اگر مقصد پرواز است پس قفس ویران بهتر!!

تو همین فکرا بودش  کلاغه  عاشقونه   یه دلش می گفت برو   یه دلش می گفت بمون

که یهو صدایی گفت     تو نترس و راهی شو    به سیاهی  فکر نکن   تو یه زائری برو

میگن امام رضا دم در می ایسته رو سر همه زائراش دست می کشه!!

"من که توی سیاهیا   از همه رو سیاترم    میون اون کبوترا      با چه رویی بپرم"

.      .     .      .     .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 5:13 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |