تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

بعضي ها دوست دارن ماكسيما داشته باشن بعضي ها بنز بعضي ها زانتيا يكي هم قانع ميشه به پرايد و پژو و بعضي ها هم مثل دورو بريهاي ما ميرن سراغ پيكان به قول شاعر :

"يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم" البته اگه پولشو داشته باشن بدشون هم نمياد زيادت بطلبن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

زندگی جدال است. کشمکش است. عقل و نفس می جنگند وجدان زارزار گریه می کند و عشق باز هم در توهم گم می شود، ترس روح را در آغوش می کشد .

به عقل می گویم باز این بچه گم شده عقل می گوید کدام بچه؟ من می گویم : عشق ،عشق را می گویم .

عقل جواب می دهد :" نمی شناسمش وجدان را دریاب وجدان هنوز هم ناراحت است"

 به وجدان می گویم:چرا گریه؟!! می گوید از دست تو. می گویم من چه کرده ام؟

 سرش را بالا می گیرد با چشمانی پر از اشک به من می نگرد و نگاهی پر از شکایت و غم.

 می خواهم خود را از آغوش ترس رها کنم، او مرا سخت گرفته، تقلا می کنم، عقل هنوز هم در جنگ با نفس است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

هوا گرم بود خيلي گرم ديگه داشتيم كلافه مي شديم بايد ظرفيت ماشين تكميل ميشد تا حركت مي كرديم من بودم و دو تا خواهرام و حالا يه نفر كم بود....

از دور ميومد يه عصا تو دستش بود كلي هم قرص.. پير و ناتوان گرد پيري و كهولت چنان بر چهر ه اش نقش بسته بود كه از فاصله ي دور هم ميتونستي سن زيادش رو محاسبه كني..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

علم کیمیا گری

چون کیمیا گری به رشد وبلوغ رسید نام دیگری بر آن نهادند:شیمی!

و روزهایی که ما مردمان این نسل نبودیم این علم رشد کردوبارور شد و در عالم ریشه دواند.

یادمان می آید که پدرمان از پدر بزرگ بزرگوارمان که با درس وتحصیل مخالف بودند نقل می کرد

که این درسها شیطانی اند!، مرادمان را از گفتن این خاطره در پایان کار خواهید دانست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 6:45 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

داستان از آنجا شروع شد که دانشگاه از متقاضیان شرکت در دوره های آموزشی

ثبت نام می کرد:ستاد برگذار کننده:...........بوووووووووق......

                    محل ثبت نام:بسیج مستضعفین!!

                    محل برگذاری:مشهد!!

_وای مشهد؟تمام تابستون تو مشهد؟

نفهمیدیم که چطور شد اسممان در لیست جای گرفت و عازم سفر آموزشی_ملکوتی!

شدیم . با بروبچ راهی شدیم ما را به فرودگاه بردند.

_حالا کدومشون سوارمون می کنن؟؟

_ببین مریم!!

_نه این نیست اون یکی خوشگلتره

_نه فکر نکنم این که نبود؟

رفتیم تا به ته فرودگاه رسیدیم !!دیگه هواپیمایی نمونده بود!که مسئولمان گفت پیاده

شویم بعد به ما یه هواپیمای جنگی !! نشون دادو گفت :همینه در زمان جنگ کلی از

بچه هارو با این هواپیما به جبهه(مسلخ عشق!!)می بردن بعضی هاشون هم شهید شدن!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 5:31 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

 هو العليم

خداوند متعال انسانها را به دو گونه البته از لحاظ جسماني خلق كرده يكي مذكر و ديگري مونث.

زن و مرد از لحاظ جسمي با هم متفاوت اند و اين تفاوت جسماني سبب بوجود آمدن دو موجود با استعدادها و روحيات خاص شده.

خداوند در قرآن ميفرمايند:

ما مردم را با استعدادهاي مختلف و شرايط گوناگون آفريديم و اگر همه در يك سطح از قدرت بودند نظام هستي متلاشي ميشد چون كارها گوناگون است و كارهاي گوناگون را بايد استعدادهاي گوناگون بر عهده گيرند.

در نتيجه بايد متفاوت باشند.

اما اختلاف بين زن و مرد به اين معني نيست كه اگر كسي استعداد برتري دارد  اين استعداد برتر نشانه ي فضيلت معنوي و تقرب الي الله باشد.

هر كس بايد بتواند از اين استعداد برتر استفاده بهتر كند و خالصانه عمل كند تا مراتب تقوا را طي كند.

پس استعدادها گر چه يك فضيلت ظاهري است اما نشانه تقرب الي الله نيست.

در بحث حقوق زن تكامل زن  و تساوي زن و مرد سخن بر محور اين است كه زمينه ي رشدي باشد تا اگر مردها تلاشي و كوششي دارند زنها نيز اهل جهاد و كوشش باشند.

اگر مردها در راه رسيدن به كمالات هستند زن نيز اينگونه باشد و خلاصه اينكه همانطور كه تاريخ مردان زيادي را به عنوان الگو به خود ديده و از آنان به خوبي ياد كرده از زناني از اين دست نيز نام برده شود.

پس ديگر صحبت از موجود مذكر يا مونث نيست صحبت از انسان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

1)بچه که بودم عاشق پدرم بودم ،هر وقت به سر کار می رفت،منم میرفتم

تو کوچه بازی می کردم وقتی نزدیک اومدنش می شد من میومدم اول کوچه، به انتهای کوچه چشم می دوختم ..........درست مثل یه عاشق که منتظر معشوق می مونه ......

 

 

2)از تو در شگفت هم نمیتوان بود که دیدن بزرگی تو را چشم کوچک من بسنده نیست

مور چه میداند که بر دیواره ی اهرام میگذرد یا بر خشتی خام

تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل میتواند ساخت و من آن  کوچکترین مور  که بلندای تو را در چشم نمیتواند داشت

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم که عمود بر زمین بایستد........

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم که پای افزاری وصله دار به پا کند

و بردگان را برادر باشد.........

....

3)چقدر از اون مردی که شبیه بابام بود مو نداشت عصبانی بودم .....وقتی از دور می دیدم می رفت خونش........تازه می فهمیدم اون بابام نیست ،همیشه اونو با بابام اشتباه می گرفتم .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  |