تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

)بچه که بودم عاشق پدرم بودم ،هر وقت سر کار می رفت،منم میرفتم

تو کوچه بازی می کردم وقتی نزدیک اومدنش می شد من میومدم اول کوچه، به انتهای کوچه چشم می دوختم ..........درست مثل یه عاشق که منتظر معشوق می مونه ......

2)از تو در شگفت هم نمیتوان بود که دیدن بزرگی تو را چشم کوچک من بسنده نیست

مور چه میداند که بر دیواره ی اهرام میگذرد یا بر خشتی خام

تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل میتواند ساخت و من آن  کوچکترین مور  که بلندای تو را در چشم نمیتواند داشت

پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم که عمود بر زمین بایستد........

پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم که پای افزاری وصله دار به پا کند

و بردگان را برادر باشد.........

....

3)چقدر از اون مردی که شبیه بابام بود مو نداشت عصبانی بودم .....وقتی از دور می دیدم می رفت خونش........تازه می فهمیدم اون بابام نیست ،همیشه اونو با بابام اشتباه می گرفتم .

 

4) کدام وام دارترید؟

دین به تو یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست ....

دری که به باغ بینش ما گشوده ای هزار بار خیبری تر است...

مولای من:

وسعت تو را چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم...........

 

5)گلهای توی باغچه رو که خواهرم کاشته بود بود و می دونستم اگه بهشون دست بزنم چه الم شنگه ای به پا میشه !می چیدم پشتم قایم می کردم می رفتم بالای پله ها وقتی بابام میومد می ریختم رو سرش!دست می زدم !...

انگار دارم از یه قهرمان تجلیل می کنم ...اگه گل پیدا نمی شد علف می کندم 

می ریختم رو سرش!اون می خندید.

 

6)هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا

انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا

انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا:ما به حقیقت راه را نشان دادیم

عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است...

یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن!!!!

اما ظاهر گرایان از کعبه نیز تنها سنگهایش را میپرستند!!!!!!!!

 

7)اگه از سر کار برمی گشت و می گفت سرم درد می کنه مجبورش می کردم دراز بکشه بعد می گفتم من دکترم .....تو مریض ...می رفتم از آشپزخونه یه دستمال کثیف وچرب بر می داشتم خیس می کردم و میذاشتمش رو پیشونیش.!.

مامان جیغ می کشید ولی بابام می خندید.

 

8)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند:

من و علی پدران امت هستیم ...

 

9)من دختر بابام بودم و خواهم بود و اون دختری که اسمش زینت پدر هست یعنی زینب

من رو وصل میکنه به دریای عشق زینب به پدر

عشق دختر به پدر از زینب شروع میشه و یک عشق پاکه

پاکترین عشقي که خداوند خلق کرده

 

و اما  :

علی برای من یعنی چهار کلمه:

تمام حجت مسلمانی من

برای تو علی یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پاورقي:

سلام.

ميلاد امير عشق بر همه عاشقان كوي ولا مبارك.

تبريك به همه باباهاي گل ايروني...

زندگي داره با ما مي‌پيچه!!! ايرادش چيه ما هم مي‌پيچيم..به قول مامان بزرگ سما:

Ame sargezesht henikoye sargezesht baye!!!!! 

و حرف آخر:

زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي

مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي

يه خواهش:

يكي از دوستاي ما مدتيه رو تخت بيمارستان بستري شده...براي سلامتي‌اش دعا كنيد.. 

 

يا علي

مرواريد و سما""
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

راپورت چی های خانوادگی ما ! از دو نقطه بحرانی اخبار داغ را لحظه به لحظه !تلفنی می دادند:

1)از کوی دانشگاه تهران

2)از کوی دانشگاه تبریز

این پست از زبان من نیست:

 

1_تهران: فضای شهر ناامن شده ،قسمتهایی از شهر از کنترل خارج شده!اراذل واوباش تو اون قسمتها

راحت رفت وامد دارن.اگه یه آدم ریشو ! یا یه چادری ببینن دخلش رو در میارن!ودیگه نمی پرسن این ریش رو به خاطر اعتقاداتت گذاشتی یا به تقلید از فلان خواننده تو خارج کشور!!فقط کتک می زنن!خوابگاه ما در مسیر در گیری هاست ما از پنجره خوابگاه بیرون رو تماشا می کنیم!!

 

2_تبریز : بچه های انجمن در حمایت از کشته شدگان(!) دانشگاه تهران ،تجمعی رو داخل دانشگاه ترتیب دادن که به آشوب کشیده شد.نیروی انتظامی به داخل دانشگاه اومده و بلندگو مرتب اعلام می کنه که دانشجویان هرچه سریعتر متفرق شوند. من ودوستام تو خوابگاه داریم از ترس قالب تهی می کنیم.

هرکسی دوستی ،آشنایی تو تبریز داشته شب رو رفته اونجا که تو خوابگاه نمونه .ولی "حلیمه" که خودش تبریزیه، خونه رو ول کرده اومده خوابگاه پیش ما!!، میگه اینجا بیشتر حال میده!!!

یکی از بچه ها به مامانش زنگ زده می گه:اگه می خواین دخترتون رو سالم ببینید بیاین منو نجات بدین!

دونفر دیگه رو دیدم که همدیگه رو بغل کردن!و زار زار گریه می کنن!می گن ما می دونیم زنده در نمیریم!

همه کنار پنجره جمع شدیم وبیرون رو تماشا می کنیم ،یک آن دیدیم یه جمعیتی از یه سمتی به سمت دیگه ای هجوم آوردند .پرسیدم چی شده؟؟! گفتن : انصار حزب الله حمله کرده!!

چند دقیقه بعد همون جمعیت از همونجایی که رفته بود دوباره برگشتند ،پرسیدیم این دفعه چی شده؟؟!

گفتن:انصار حزب الله حمله کرده!!! آخه این چه انصار حزب اللهیه که هم نامرئیه هم همه جا هست؟!!

تو این هیر و ویر صدای  تیراندازی اومد ،قلبمون داشت از جا کنده می شد.

 خبر رسید دستور شلیک هوایی صادر شده.یه دختره لابلای جمعیت بود می گفت دوستم رو گم کردم می ترسم زخمی شده باشه.

یه عده که معلوم نبود از کجا اومده بودن برعکس نیروی انتظامی دانشجو ها را تشویق به موندن می کردن

و برای تجع کنندگان جعبه جعبه موز میاوردن!!

اوضاع داشت خیلی خیط می شد که نیروی انتظامی دستور شلیک از کمر به پایین رو صادر کرد .

به دوستم گفتم : اعظم! بیچاره شدیم دیگه شلیک هوایی نیست این دفعه راستی راستی می زنن!!

از ترس دست و پامون شل شده بود!چند تا از پسرای بسیج قرار بود تا صبح دم خوابگاه دخترا نگهبانی بدن که اگه حمله ای شد دفاع کنند!!!که خدا رو شکر همچین اتفاقی نیفتاد.

 

3_تهران: عملا نیروی انتظامی  کم آورده اوضاع به دست سپاه افتاده. میگن فرمانده سپاه دور بیت رهبری یه

خط قرمز کشیده که اگه نیروهای آشوبگر از این خط عبور کنن دیگه.....دیگه دیگه!!

وزیر کشور هم یه کتک مفصلی خورده....

 

4_ تبریز : بین بچه ها چو افتاده که امتحانات به دلیل حوادث جاری لغو شده دو گروه خوشحال شدن:

1)مسببان این نا آرامی ها

2)تنبل ها!!

البته ما جزو دسته دوم محسوب می شدیم ولی برای مقابله با دسته اول مجبور شدیم بریم امتحان بدیم یکی از بچه های خرخوان می گفت سر جلسه بزور برگه رو از زیر دستم کشیدن!!

 

5_تهران: سرانجام بعد از سخنرانی رهبری و راهپیمایی مردم در روز چهارشنبه اوضاع آروم شد .

بعضی ها دستگیر شدن بعضی ها برکنار شدن بعضی ها محاکمه شدن، احتمالا بعضی ها هم در رفتنن!

من از این ماجرا ها فهمیدم هر وقت گیج شدی نمی دونی حق با کیه، کی راست می گه، کی دروغ. اسم این حالت میشه فتنه و چاره اش هم پیروی محض از رهبریه باید نه از رهبری عقب موند ونه جلو زد! همین.

 

پ.ن : شهید محمد جواد فرهنگی یکی از کشته های این فتنه بود که به نظر میرسه اگه تو این ماجرا کشته نمی شد خدا یه جور دیگه اونو میکشت! از آخرین دست نوشته ها:

خدایا صبرم ده ،خدایا صبرم ده،خدایا صبرم ده که دیگر این مرغ روح را طاقت ماندن در قفس تن نیست وبیم آن دارم که هر لحظه از عشقت این سینه نحیف را شکافته و به سویت به پرواز درآید.

(سما)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

قلبي كه خالي باشه ارزش نداره...

كم بود و بي ارزش..ديدم رو قله قلبم جاي يكي خاليه.

خالي بود و بي ارزش..تا اينكه تواومدي..مثل هميشه كه ميرفتي سراغ بقيه..دنبالت نگشتم چون به ذهنم هم خطور نكرده بود كه ميشد تورو ....

راسيتش ترس ورم داشته بود...قلبم كوچيك بود و تو واسه اون خيلي بزرگ.

وسعت عشق تورو درك نكرده بودم...اما من عاشق شده بودم..

 

"آنجا كه عشق بال گشايد عقل رخت مي‌بندد"

 

ديگه از وقتي به خودم اومدم اسمت كنار اسمم نوشته ميشد.

تمام ورق سفيد‌ها با اسم نازت سياه ميشد..قشنگترين اسمي كه تو دنياي دخترانه‌ام بود..هر لحظه به يادت بود، هر جا ميرفتم تورو كنار خودم حس ميكردم..لحظه به لحظه...

من بزرگ شدم، قد ‌كشيدم..به تناسب بزرگ شدنم وسعت قلبم زياد ميشد.

حالا اونقد جا باز شده بود كه بيشتر مي‌تونست تو رو تو خودش جا بده.

مي‌تونست تمام وسعتش رو به نامت سند بزنه..اما!!!!!

ثانيه‌هاي به يادت بودنم تبديل شده بود به دقيقه.من بزرگ شده بودم!!!

دقيقه شد ساعت...من بزرگ شده بودم!!!!

ماه..سال....و...و حالا:

من گمت كرده بودم، خيلي آسون..تو بودي مثل هميشه.به همون بزرگي و عظمت، اين من بودم كه خودمو گم كرده بودم..اونقد چيزهاي عجيب و غريب رو راه داده بودم كه عشقت با اونها تناسب نداشت...

حالا كه بزرگ شدم تازه مي‌فهمم چقدر كوچيكم...چقدر كمم...چقدر دلم بي‌ارزشه اون روزها گرچه دلم كوچيك بود ولي همش تو بودي..اما حالا ديگه حتي خودم هم نيستم!!!!

"بچگي بچه مسلمون با يه پهلوون شروع ميشه كه نه افسانه است و نه توهم..

يكي ميشه تك سرنشين...بزرگ و دست نيافتني..زيبا و دوست داشتني....

و اون هيچكسي نيست جز:

 

"حضرت علي عليه‌السلام"

 

 

پاورقي:

1.سلام

2.دوباره منم با پاييز با توام آهاي غريبه......آره از وقتي تو رفتي آسمون پر از فريبه..

3.اين روزها روزهاي پر تب و تاب كنكوره.با اونكه ديگه چند ساله كنكور نميديم هر بار كه اسمش مياد بي‌اختيار تنم مي‌لرزه!!!

اون رئيس سازمان سنجش كه به كابوس بيشتر شباهت داره.تن صداش اونقدر به من استرس ميداد كه حد نداشت..هنوزم همينه..

«داوطلبان عزيز:سوالات به سه دسته تقسيم مي‌شوند......داوطلبان اصلا هيچگونه اضطرابي نداشته باشند...»

خدا پدرتو بيامرزه...تو خودت كه بيشتر از كنكور ترس داري!!!

4.....................................................................................

هيچوقت سعي نكنيد سر از كار اين نقطه چينها در بياريد چون اگه قرار بود اين نقطه چينها پر بشه بار اول پر ميشد..

5.حق باشيد

"مرواريــــــــــــد"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

یکی بود،یکی نبود.

یه پسری بود بهش می گفتن:مصطفا!

مصطفا یه مرغ داشت،یه روز از خواب که بیدار شد دید با مرغش خورشت درست کردن!

مصطفا اون روز لب به غذا نزد روازی بعد هم غذا نخورد.

پسرک دلش سوخته بود.

...مادر به مصطفا پولی داد تا بره نون بگیره اما مصطفا تو را یه گدا و دید و پول وداد به گدا وبدون نون

برگشت،چون دلش سوخته بود.حالا هرچی مادرش می گفت پولا کجان؟چرا نون نگرفتی؟مصطفا چیزی نمی گفت.

(حتی در غیابش هم نمی خواستم منتی روی سرش بگذارم)

آی...یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود!

مصطفا بزرگ شد،تو فرودگاه  وقت خدافظی مادر گفت:مصطفا تو آمریکا هیچ وقت خدا رو فراموش نکن!مصطفا سالها تو آمریکا بود ولی هیچ وقت خدا رو فراموش نکرد.

مصطفا همه چی رو یهویی رها کرد به مصر! رفت.مصطفا! اگه یه روز دیگه تو آمریکا می موندی محال بود دولت آمریکا بهت اجازه خروج  از کشور بده

چون قضیه می شد قضیه فرار مغز ها

و دولت آمریکا نمی دونست مصطفا مغز نیست !قلبه !قلب ! از همونایی که به قول درویش مصطفا مثه انار می چلوندیش تا.............

بعد از مصر  به لبنان رفت ،دلش سوخته بود.

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود!یه مردی بود به اسم مصطفا:

رنج های خاموش وتمام نشدنی مصطفا تو لبنان:

یه زن....یه پرستار....پره های هلیکوپتر ...باد.. رقص مواج موهای زن ...خون.............،

مصطفای لطیف  تو اونهمه خشونت انگار جیگرش رو تکه تکه می کردند.

...بازگشت به وطن ،جنگ،تهمت!

به! آقا مصطفا!چه زود تشریف آوردین! انقلاب شد تموم شد ها! در حالیکه تو داشتی تو آمریکا کیف می کردی!مردم اینجا گوشت تنشون رو می خوردن! حالا چی شده بعد از اینهمه سال برگشتی آقا مصطفا؟؟!!!

مصطفاو سکوت ... سکوت ... سکوت

امام با همه فرق داشت:مصطفا نماینده امام در وزارت دفاع شد.ضمنا مصطفا دلش برای مردمش می سوخت.

نمایندگی مجلس رو وللش! جبهه رو عشق است!من این صندلی رو نمی خوام ،ارزونی همونایی که عاشق این

میز و صندلیان!....رفوزه ها همیشه پشت میزن!!

پاوه،دکتر مصطفا چمران،ستاد جنگهای نامنظم،

کولاک!!!

.

.

.

.

.

.

وچه زیباست رقص من در برابر مرگ !!

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

........وخدا بود ودیگر هیچ نبود.

پ.ن:بخواب دکتر!دیگه لازم نیست دلت برای کسی بسوزه برای گنجشکا!کبوترا!درختا!سنگا! آدما،اون عابر پیاده یا اون رهگذر غریبه،بخواب دکتر!

پ.ن: حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

پ.ن:مرضیه السجایا ،محموده الخصائل

پ.ن:دکتر:درجه شخصیت انسانها به اندازه غم ودرد آنهاست.

پ.ن:تو آخرین روز بهار روز شهادت  دکتر برای شادی روحش حداقل (!) یه صلوات !

(س م ا)

ای حیات با تو وداع می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

 آبي‌تر از آنم كه بيرنگ بميرم

از شيشه نبوده‌ام كه با سنگ بميرم

من آمده بودم كه تا مرز رسيدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

تقصير دلم نيست كه اينگونه غريبم

شـــــــــــايد که خدا خواست كه:

 

 «دلتنگ بمــــــــــــــيرم»

پ.ن:

1-سلام...

2-اين روزها همه چي با هم قاطي شده.

3-يه مدتي ميخوايم بريم تيريپ درس‌خوني.

4-تولد بانوي صبر گذشت و تولد من...... امانت دار خوبي نبودم!!!!!!.

5-برامون دعا كنيد.

6-حق باشيد.

"مرواريـــــــــــــــــد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

مى 1967لبنان

جنگنده پير
در ميان جنگندگان ما پيرمردى بود كه سفيدى موهاى بلندش امتيازى خاص به او بخشيده بود. مسلسلى به‏دست داشت و به‏دنبال ما مى‏آمد.

گويا اين پيرمرد جنگنده از تهور و سرعت من به تعجب آمده بود. در برق چشمانش و تبسم لبانش احترام او را به‏خود احساس كردم… من نيز مجذوب او شده بودم.

يكباره ديدم كه جنگنده پير از حمايت ديوار بيرون رفت… درحالى‏كه در معرض خطر بود، هيچ‏كس حرفى نمى‏زد و اعتراضى نمى‏كرد. زيرا جنگنده پير خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود و كسى جرأت نمى‏كرد با او حرفى بزند. همه در سكوتى عميق و مصمم فرو رفته بوديم و با تعجب و ترس به پيرمرد نگاه مى‏كرديم… پيرمرد آرام آرام پيش مى‏رفت و خطر گلوله را تقبل مى‏كرد و گويى به مرگ نمى‏انديشيد
من فوراً متوجه شدم!… ديدم به‏سوى چند گل وحشى مى‏رود كه در ميان خرابه‏ها و بين علف‏ها روئيده بود. فهميدم كه به‏سوى گل مى‏رود،… آهى كشيدم و عميق‏ترين درودهاى قلبى و روحى خود را نثارش كردم… مسلسل را به‏دست چپ داد. آرام آرام پيش رفت و با احترام تمام، گلى چيد و به سمت ديوار برگشت

راستى چه تكان‏دهنده! چقدر عجيب و چقدر زيبا و دوست‏داشتنى است… جنگنده‏اى كه برف بر سرش نشسته، تفنگ به يك دست و گلى به‏دست ديگر، برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش، در معرض خطر، در تيررس دشمن، به‏دنبال زيبايى مى‏رود تا زيبايى را نثار شجاعت و فداكارى‏كند…
گل را آورد و تقديم به من كرد… خواستم تشكر كنم، اما لب‏هايم مى‏لرزيد، قلبم مى‏جوشيد و صدايم درنمى‏آمد… لذا با قطره‏اى اشك به او پاسخ گفتم.

پ.ن: به مروارید گفتم آپ کن گفت: kashem bazene webloge  !

پ.ن:چرا بعضی از آدم ها سوهان روحند؟ اذیت میشم.

پ.ن:معذرت می خوام.

پ.ن: فلسطین!

پ.ن: این sms رو حبیبه جونم برام فرستاد میذارم براتون خیلی نازه شاید دلتون تو این هاگیر واگیر باز بشه:

قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

اینهمه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

هر آمدني رفتني هم دارد و زندگي نيز آداب مخصوص به خود.از آنجا كه شايد جناب ملك الموت در اقدامي ما را غافلگير كند و پيش از آنكه رازهاي مگو را با شما در ميان نهم ما را با خود به ديار باقي ببرد تصميم گرفتيم از آداب مردن شروع كنيم باشد كه در اين كشاكش ما نيز به نوايي برسيم.

و اما: 

    دم مرگ:

آداب زندگي مردن هم لازم دارد. به دليل اينكه روزي خواهيد مرد هرگز نبايد زندگي را فراموش كنيد.لازم است كه براي بعد از خودتان خاطره ي خوبي باقي بگذاريد.

آخرين جملات: بالاخره دهان هر كسي بسته خواهد شد اگر هنوز حرف براي گفتن داريد بجنبيد قبل از اينكه خيلي دير شود

_البته خانمهاي محترم توجه داشته باشند كه اگر خداوند به آنها عمر نوح نيز عطا كند باز هم حرف براي گفتن خواهند داشت پس اين بند براي خانمها خود به خود منتفي ميشود.

اگر چيزي براي گفتن نداريد چيزي نگوييد.(خواهرهاي من ميدونم خيلي سخته براي من از مرگ هم عذاب آورتره ولي سعي خودتونو بكنيد)

مسلماني تان را ثابت كنيد و اشهدتان را بگوييد.(اگر هم مسلمان نيستيد حسابتان با كرام الكاتبين)

آخرين جملات بايد كوتاه،مهربان و حتي با مزه باشد

_مي توانيد از سوتي هاي زندگي تان بگوييد.

سعي كنيد اطرافيانتان را بخندانيد

_لازم نيست اين دم آخر به خودتان فشار بياوريد تا بهترين جك سال را براي آخرين لحظات تعريف كنيد.

اگر در شرايطي نيستيد كه جمله اي بگوييد جمله ي كوتاهي بر زبان بياوريد

_مثلا بگوييد به اميد ديدار در آينده اي نزديك

كلمه ي آخر:  بدرود      باي باي        ما كه رفتيم

_اما ميتوانيد خباثت را به كمال برسانيد و بگوييد"در پناه عزراييل"

براي آخرين نفس سعي كنيد دستانتان را جلوي دهانتان بگيريد تا مودب جلوه كنيد.

توجه:

مرگ چيز ترسناكي نيست تنها اشكال مردن در اين است كه در لحظه ي مرگ تماشاچي زيادي حضور ندارند تا انسان را تشويق كنند.

             ***           ***                    ***              ***

و اما توصيه هاي لازم براي حضور در مراسم تدفين:

-اگر خودتان صاحب عزا هستيد و كسي به شما تسليت گفت در جواب نگوييد:"خدا رفتگان شما رو هم زياد كنه"

-در مراسم تدفين نخنديد اگر زورتان را هم زديد و اشكتان در نيامد آبروداري كرده حداقل معمولي باشيد.

-ادب حكم مي كند كه در موقع تدفين ساكت و آرام باشيد و مدام با گوشي همراهتان براي دوستاني آنهم از جنس مخالف اس ام اس نفرستيد اگر در همين اثنا يك جك توپ برايتان فرستادند نيشتان را ببنديد و خودداري كنيد و كف كردن را موكول كنيد به بعد از مراسم.

("بلااااا"رو تخت مرده شور خونه بخندي الان چه وقت خنديدنه؟؟؟)

-آدامس نجويد اگر هم نمي توانيد فكتان را بيكار نگه داريد آرام بجويد تا كسي متوجه نشود و هر از گاهي براي كيف كردن آدامس نتركانيد چون با اينكارتان تن مرده ی بدبخت را در گور خواهيد لرزاند بگذاريد تا قبل از آمدن نكير و منكر كمي آسوده باشد.

-در تمام طول مراسم چشمتان به دنبال دختران حاضر در مراسم نباشد عفت نگاه داشته باشيد و چشمتان را به قول اجداد در اين يك روز به خصوص درويش كنيد.

-ادب حكم مي كند كه بعد از تدفين حمد و سوره اي نثار روح آن عزيز تازه سفر كرده كنيد و بر سر قبر ميت كارهاي خفنش را كه احتمالا در زندگي دنيوي مرتكب شده بجاي فاتحه برايش نفرستيد.اگر هم مرده ي مذكور به شما بدهكار بوده با اينكار در صدد انتقام بر نياييد چون به قول گذشتگان مرده دستش از دنيا كوتاه است...

"به استناد اين جمله ي مشهور براي ارضا كردن حس كنجكاويتان سعي نكنيد دستهاي ميت را وجب بزنيد تا ببينيد چقدر آب رفته."

-براي خوردن خرما سرو دست نشكنيد.

-به خانواده ي مرحوم تسليت بگوييد. بگذاريد آنها فكر كنند شما خوب تربيت شده ايد!!!!!!...

-به محض اينكه سوار ماشينتان شديد آهنگهاي غير مجاز آنهم با صداي بلند در فضا پخش نكنيد.

-مطمئن باشيد كه هيچوقت از دست عزراييل نميتوانيد فرار كنيد.

-به قبرستان نگاهي بيندازيد و بگوييد:" من هم مي آيم... نه خيلي دور"

    ***              ****                  ***

پاورقي:

جهان جام است فلك ساقي اجل مي

                                                خلايق باده نوش محفل و مي

خلاصي نيست اصلا هيچكس را

                                             از اين ساقي، از اين باده، از اين مي

جدا از تمام شوخي ها همه ميرويم :«انا لله و انا الیه راجعون»

پرنده رفتني است پرواز را به خاطر بسپار

هر بار كه وارد قبرستان شديد حتما" آیة الكرسي" بخوانيد .(اين توصيه منو خواهشا، اصلا ،به هيچ وجه يادتون نره)

هنر آن است كه بميري پيش از آنكه بميرانندت

مبدا و منشا حيات آنانند كه طبيعي مرده اند(سيد شهيدان اهل قلم: شهيد آويني)

  ***                  ***واسه دل خودم:   ***         ***

در درگاه دوست چون رسی گو لبیک...آنجا نه سلام راه دارد نه علیک

این وادی عشق است...نگه دار قلم!!!!(خیلی وقته سلامم بی جواب مونده..میدونی؟؟؟)

"مـــــــــــــروارید"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

نویسنده این پست دوست خوبمون "مهدیه جان"هست.نوش جانتان!!
این پست مربوط به 3 خاطره است که یه جورایی به هم مربوطه:
اولی برمیگرده به اواخر اسفند و ماجرای زرنگ بازی ما
اون روز مثل همیشه داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم خونه, مثل همیشه منتظر اتوبوس موندیم (دانشجو یعنی قشر آسیب پذیر جامعه) اون روزا کرایه مسیر 300 تومن بود که به بهونه سال نو که هنوز نیومده بود کردنش 400
اما ماجرای ما 4 تا :
اون روز اتوبوس که اومد سوار شدیم دریغ از یه تیکه جا حتی واسه تکیه دادن به سختی چپیدیم تو ماشین حدودا" یک ساعت تو راه ....... واااااااااااای
سما که به مقصدش رسید 400 داد به مروارید و پیاده شد و به راننده گفت حساب می کنند وما همچنان مثل مترسک سر جالیز ایستادآخر مسیر که رسیدیم میترا گفت:من عمرا 400 نمیدم تمام مدت که ایستاده بودیم همون 300 رو میدیم تازشم به همه مسافرها احترام گذاشتیم واسه همه شون هم پیاده شدیم.مام قبول کردیم به راننده که گفتیم خندید اما وقتی دید ما کاملا داریم جدی صحبت میکنیم قبول کرد میترا خانم هم دست ودلبازی اش گل کرد و 1200 داد که مثلا" کرایه هر 4 تامونو حساب کرده باشه غافل از اینکه مروارید خانم همزمان کرایه خودشو سما (همون 800 تومن کذایی ) رو میده به جناب راننده ,پیاده که شدیم راننده خواست راه بیفته ,صدامون کرد و بعد هم انگار پشیمون شد لبخند ملیحی زد و رفت چند روز بعد که رفتیم دانشگاه تازه فهمیدم چه کلاه گشادی رفته سرمون 2000 تومن جای 1600 که میشد به عبارتی نفری 500 که باید با میترا صاف میکردیم..
24 اسفند 1386:
گفتیم آخر سالی اساتیدا رو شرمنده کنیم بریم کلاس.
تا برسیم ایستگاه اتوبوس دیگه کاملا هوا تاریک شده بود.مجبور شدیم سواری بگیریم.
با راننده پراید طی کردیم با نفری هزار تومن ما رو برسونه به نیمچه مقصد!!
مروارید میگفتم قیمت مناسب بوده..میترا داشت خفش میکرد نه !!زیاده.
خلاصه سوار شدیم..طبق معمول همیشه کلی تو ماشین حرف زدیم تا راننده خوابش نبره!!
رسیدیم به مقصد از هم جدا شدیم.من و مروارید یه طرف بقیه دوستان هم قبلا پر پر شده بودند.
از اونجایی که مروارید همیشه خودشو دعوت میکنه سوار ماشین بابا بشه منتظر بابا بودیم.
همینطور که وایستاده بودیم دیدیم چند تا راننده داد میزنند:محم.....
گفتیم بپرسیم چند میگیرن؟؟
رفتیم جلو گفتیم آقا کرایه تا محم...چنده؟
گفت اگه پشت بشینین 2000 تومن،اگه جلو بشینین2500 تومن!!!
من ومروارید خیلی خودمونو کنترل کردیم...چشمامون تلسکوپی زده بود بیرون..
مگه جلو میوه و شیرینی میدن؟؟؟کلی به جان اون آقای راننده دعا کردیم.
سال دوم دانشگاه:
از شهرمون سواری گرفتم تا برسم به ترمینال.
رفتم جلو نشستم ...همینطور که بیرون رو نگاه میکردم چشمم خورد به نرخ کرایه:
سمند-پژو-پراید:650
پیکان:550
تنم لرزید..خدای من،من الان کجا نشستم؟؟!!
واااااااااااای
سمند بود..!!!
الهی جز جگر بزنی خواهر...

پ.ن:برای حفظ احترام به آبروی اشخاص ماجرای اشتباه گرفتن اتوبوس اهدای خون بااتوبوس های بین شهری رو نگفتیم تا بعضی ها شرمنده نشوند!
پ.ن:دکتر چمران:خدایا سراپای وجودم را بگیر....مرا با خود ببر...بگذار که دیگری را دوست نداشته باشم بگذار که پیش دیگری نسوزم بگذار که یکسره تسلیم تو باشم.

"مهدیـــــــــــــــــــه"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

از خیلی وقتها پیش اون وقتها که بچه بودم بزرگترها همیشه می گفتن وقت اذان صبح یا اذان مغرب که میشه دقت کنی می بینی تموم حیوونهای اطراف شروع می کنند به سر و صدا کردن.

بزرگتر که شدم بارها و بارها شنیدم و میشنوم.البته نا گفته نماند بخاطر محیطیه که توش زندگی می کنم.

(مروارید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

اگر جزو اقشار آسیب پذیر جامعه باشی،جارو برقی عوض اینکه هوارو بکشه داخل ،میده بیرون اونم با توان n+1 وات!

_مامان این جارو برقیه یا سشوار؟؟؟چطوره ازش به عنوان سشوار استفاده کنیم ؟اونوقت میگم جارو برقیه ما چند کاره است!،اره دیگه وسایل برقی به ما که می رسه سشوار کار جاروبرقی رو می کنه ،جاروبرقی کار سشوار رو!!

دلم می خواد ببریمش همونجایی که گرفتیم این لولش رو سه دور دور گردن فروشنده بپیچم همونجا خفش کنم.

پ.ن: دکتر چمران: دوست دارم زمین زیر اندازم وآسمان بلند رواندازم باشد!

(سما) ****

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  |